-
[ بدون عنوان ]
15 بهمن 1383 14:05
مگر به شهر شما ......... قسم شمارا به خدا ........ جنون عاشقی تماشا دارد؟! ......... بسوزد آنکه هست و حاشا دارد ..
-
[ بدون عنوان ]
13 بهمن 1383 23:24
میدونی .... گاهی باید بچه بود و روی حرفهایی که باد هواست راه رفت و اعتماد کرد که حرف عین وجوده ... در صورتی که نیست .... آخه زندگی بدون این دید خیلی وحشتناکه .... واقعا اعصاب فولادی میخواد .... اینکه هر لحظه فکر کنی رو هیچی و هیچکی نمی تونی اعتماد کنی و تنهایی ...... حتی اگه همه دنیا بهت ابراز علاقه کنن ..... پس بچه...
-
[ بدون عنوان ]
12 بهمن 1383 17:33
مادرم دم صبحی ناگهان حال دوست دختر مرا پرسید .... هر چند تعجب کردم ولی .... . . . وبلاگش را میخوانم ..... آخ من هیچ وقت این دوستدخترم را درست نفهمیدم .... شاید برای همین برایم همیشه جذاب بود ... . . .
-
[ بدون عنوان ]
10 بهمن 1383 19:31
به دستهام نگاه میکنم .... به جای انگشتهام فضای خالی بینشونو میبینم ...... نیهلیست شدم ....... نه؟
-
[ بدون عنوان ]
6 بهمن 1383 21:21
دلیل وجودِشازده کوچولو این که تودلبرو بود و میخندید و دلش یک بره میخواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل واسه وجود داشتن هر کسیه... . . .
-
[ بدون عنوان ]
2 بهمن 1383 10:48
دخترک ساده است .... دخترک انقدر ساده است که به راحتی میتوان او را گول زد .. و با خیالی واهی به عرشش برد و یا نه ... به اعماق تاریکیها ..... . . . دخترک ساده است .... انقدر که ساعتها مینشیند و به خاطر گلی که سر راهت روییده بود و تو حتی به خاطر نداری کی زیر پا پرپرش کردی اشک بریزد و سوگواری کند ... . . دخترک ساده است...
-
[ بدون عنوان ]
1 بهمن 1383 19:32
- ببینم اونجا هم اورکات و وبلاگها فیلتر شدن؟ - نه - اونجا هم وبلاگ نویسا رو میبرن واسه هیچی شکنجه میکنن مثل بابک؟ - نه - اونجا هم الکی تو خیابون بهت گیر میدن و ماشینتو میخوابونن و سه روز تو بازداشت نگهت میدارن و نمیذارن به خانوادت خبر بدی؟ - نه - اونجا هم وقتی یه دختر پسر و بگیرن ... بدون که جرمشون رو بپرسن میبرم...
-
[ بدون عنوان ]
30 دی 1383 13:18
میگه این مادر به خطاها میخوان به ایران حمله ور شن .... میگم ... منو بگو .... فردا امتحان دارم ... هنوز کتاب ندارم ... باید برم انقلاب .... هااا؟ .. کدوم مادر به خطا؟ بوش؟ میگه آره دیگه ... میگم ... آها .... کی انشالله؟ حالم رو میپرسه؟ .... . . .
-
روزهای شیرین امتحان
28 دی 1383 12:52
- سلام استاد ... - سلام - استاد امتحان جزوه بازه دیگه؟ ... - نخیر ... - هااااا ...پس تستیه حتما .... - نه ... تشریحیه ... - .... . . . - شیرین من پشتت نشستم برسونی ها ... - مگه نشنیدی .. استاد گفت میوفتم .... . . . - دوباره سلام استاد ... - سلام ... امتحان خوب بود؟ - ها ... میگم چیزه .... استاد پروژه چند نمره داره؟...
-
[ بدون عنوان ]
27 دی 1383 20:34
- وبلاگ در نبکردی؟ - نه ... - چرا؟ - تراوشات مغزی ندارم فعلا .... - آها ... - تو چی؟ تو هم تراوشات مغزی نداری؟ - چرا .... زیاد ..... - پس چرا نمی نویسی؟ - حوصله ندارم .... - خب تو تراوشات مغزیتو بگو .. من مینویسم ... -تراوشات مغزی خودمه .. - آره ؟! ... دردسرش مال منه .... - یعنی چی؟ - ها .... ها ....... . . . . -...
-
[ بدون عنوان ]
18 دی 1383 22:36
اولین نقاشی جدی تو فلش .... دارم فلش یاد میگیرم .... یا بهتر بگم با یاد گرفتن اکشن اسکریپت کاملش میکنم .... ها .... معلمم هم طاهاست ... . .
-
[ بدون عنوان ]
16 دی 1383 23:36
به کدامین گناه مرا به انتظار محکوم می کنی قاضی سرنوشت من ، نمی شود با طناب دار فراموشی ات مرا بمیرانی؟ من رعشه های مرگ را به تازیانه های انتظار ترجیح می دهم. . . . . آری .. همه چیز را می توانی فراموش کنی .. همه چیز را .. چیزی اگر بماند زخمی بر تنت و قلبی پاره پاره است .. آنرا هم می توانی .. وای ... دارم خفه میشم ......
-
[ بدون عنوان ]
15 دی 1383 19:00
دوباره مدتهاست که نمیخوابم ....... صدای افکارم انقدر بلنده که ..... صد رحمت به صدای پریشاد و زنگ ساعت ..... .... اه ... از فکر کردن متنفرم ..... از نگاه کردن به حقیقت بیزارم .... اصلا نمیخوام فکر کنم که چی وجود داره و چی رویاست ... نه ... اصلا نمیخوام حتی فکر کنم .... . . . میدونی .... هر چی این زندگی میخواد به من یاد...
-
[ بدون عنوان ]
14 دی 1383 18:32
یا ایا الذین آمنو ... ما اصل را بر خوش بینی و خوب بینی و این حرفها میذاریم .... تا خلاف آن ثابت گردد ... ای کاش یه بارم که شده این اصل با ته قضیه یکی بود .... . . . .
-
[ بدون عنوان ]
10 دی 1383 15:19
چقدر خسته ام .... چقدر این دو سه روز خسته ام .. چقدر کم طاقت و شاید غیر منطقی شده ام ... چقدر نمی توانم عصبانیت خودم را کنترل کنم .... چقدر میخوام بروم جایی که کسی پیدام نکند .آنوقت ... تا میخوام داد بزنم .... چقدر میخواهم که به خودم حق بدهم .... آری حق با من است ... . . واااای............ چقدر همه جا بسته است .. چقدر...
-
[ بدون عنوان ]
9 دی 1383 21:51
سرم درد می کنه... می گویند نشانه خود را بی اعتبار پنداشتن است... چرند می گویند... . . . . . وقتی دختر های زیبا را میبینم که خوشگلن و شوهر بیریخت میکنند دلم میخواهد به ایشان بگویم صبر می کردید ... خودم می آمدم میگرفتمتان... واقعا من نمی دانم این دختران زیبا که خوشگلند چرا نمی خواهند بچه هایی مانند خود زیبا بزایند......
-
[ بدون عنوان ]
5 دی 1383 21:47
وارد خانه میشوم .... مدتهاست که وارد این خانه نشده ام .. مگر معدود و از روی اجبار ... او هم هست .... مدتهاست که نخواسته بودم خبری از او بگیرم ... خیانتکار میخواندمش ... و حالا ... آنجا ایستاده ..... به من لبخند میزند ... در آغوشش میگیرم ... او را محکم در آغوش میگیرم و بو میکنم ..... برای چند لحظه برمیگردم به چندین سال...
-
[ بدون عنوان ]
4 دی 1383 22:37
ازم خواست برایش بخوانم ..... گفتم خوندن بلد نیستم .... قهر کرد .... مثلا ..... من گولش زدم ..... من واقعا آقا گرگه خوبی میشم .....
-
[ بدون عنوان ]
3 دی 1383 21:08
اصرار داشت که بریم همایش ای تی ببینیم چه خبره .. هی من گفتم نریم گفت نه بریم ... هی من گفتم دیر میشه .... گفت نه ۴-۵ میریم زودی میایم . گفتم خیابونا شلوغه ها ... گفت ... نه .. نو .... این اون .... خلاصه .... نشون به اون نشون که ۳ رفتیم .... ۵ رسیدیم ... ۵.۴۵ اجبارا پاشدیم .. ۷ رسیدیم .... من که چیز زیادی حالیم نشد .....
-
[ بدون عنوان ]
1 دی 1383 19:14
قدم میزنم .. فکر میکنم ای کاش میتونستم فکر نکنم ... فکر میکنم ای کاش ذهنم مثل دو -سه سال پیش بچه تر و محدود تر بود .. فکر میکنم که ای کاش فکر کردن رو بلد نبودم و میتونستم آدم بی فکر و بی خیالی باشم ... فکر های مختلف رو تو ذهنم بررسی میکنم ... میبینیم بر خلاف اینکه سعی کردم کمتر فکر کنم ... فکر کمتر فکر کردن هم به...
-
[ بدون عنوان ]
29 آذر 1383 15:43
گاهی فکر میکنم ... اگه همسرت حامله باشه بچه در حال آمدن ... آیا تو از خوابت صرف نظر میکنی؟! نیما راست میگه .... سربازی گاه بس لازم است ....
-
[ بدون عنوان ]
27 آذر 1383 17:41
میگم بابا جون من دوست ندارم برم دانشگاه ... میگه تو بچه ای نمی فهمی ... میگم آخه ۲۲ سالمه ... کجام بچه است ... میگه بابات واسه خودت میگه .. میگم ... آخه این دانشگاه به چه درد من میخوره؟ میگه نگو . بابات آرزو داره ... . . . وای چقدر خوشحالم که واسه بچه هام آرزو ندارم ... . . . امتحانات میانترمه ... باید درس بخونم ......
-
[ بدون عنوان ]
25 آذر 1383 15:56
دیر میاد ... . . دیر میره ... یا نمیره ... همیشه ...
-
[ بدون عنوان ]
23 آذر 1383 15:50
به عقب نگاه میکنم ... دفترچه خاطرات این چند سال اخیر رو ورق میزنم ... در هیچ کدوم از دقایق زندگیم احساس آرامشی که الان دارم رو تجربه نکرده بودم ... آرامشی هیجان انگیز ... . . . .
-
[ بدون عنوان ]
21 آذر 1383 23:27
نفرینتان نمیکنم که بمیرید نفرینتان نمیکنم که برای ابد زنده بمانید نفرینتان میکنم که زن باشید و بفهمید
-
[ بدون عنوان ]
19 آذر 1383 22:55
ما سه تا راه داریم .... اول اینکه با هم تا تهش بریم ... دوم اینکه من همین فردا بیام و تو با خودم ببرم .... سوم اینکه جدا شیم و هر کی راه خودشو بره .... تنم یخ کرد ..... شدیدا احساس تنهایی و سرما کردم .... دستام رو تو سینم جمع کردم و سعی کردم خودم خودم رو پناه بدم .... مثل شبهایی که تا صبح گریه کردم و ترسیدم از اینکه...
-
[ بدون عنوان ]
18 آذر 1383 16:31
خورجین باد پر شده از گلایه .... تو این روزهای سخت و پر کنایه .... خنده رو با غصه نمیشه نوشت .... کی میدونه چه جوریه سرنوشت؟! .... بین من و تو ........ . . . کاش میشد من هر موقع که ناراحتم بگم : من ناراحتم! ..... کاش میشد بتونم تمام دلایل ناراحتیم رو بگم و احساس نکنم بچه گانه یا احمقانه است ....اصلا کاش هنوز بچه بودم و...
-
[ بدون عنوان ]
17 آذر 1383 16:13
پرسیدم : شما سهم من (پرینوش صنیعی ) رو خوندید ..... جواب داد ... زندگی منه ... و زندگی خیلی از زنای اون دهه .... و الان .... میگفت : دوران دانشگاه سال 49 به جرم سیاسی دستگیر شدم ..... با شوهرم تو زندان آشنا شدیم .... هم بند بودیم .. اونم مثل من زندان سیاسی بود .... سال55با انقلاب از زندان آزاد شدیم ولی سال 57شوهرم رو...
-
[ بدون عنوان ]
17 آذر 1383 01:48
کدام قله؟ کدام اوج ؟! پناه دهید مرا!!!!
-
[ بدون عنوان ]
14 آذر 1383 22:33
گویا میخوان درشو ببندن ....