-
[ بدون عنوان ]
11 آذر 1383 22:35
از صبح هزار تا مطلب اومد تو ذهنم که دلم میخواست بنویسمشون ... ولی حالا فقط یکیش مونده ... اونم حرصم از آخوندهای سو اتفاده گر زرنگه ..... یه چیزی تو دلم میگه .... خوبه والا ........ خب میتونن ... میکنن .... . . امروز با آًای سید تو دانشگاه یه خط دعوای درست کردم .... دیگه واقها حرصم درومده بود .... از عصبانیت میلرزیدم...
-
[ بدون عنوان ]
7 آذر 1383 23:07
میگه برو کنار ... با رنو شوخی نکن ..... بیا این تراکتور ....... میگه .... دفعه دیگه اگه نری زیرت میکنم ..... میکم نکن .... آخر عاقبت نداره .... میمیرم ... باید 24 میلیون دیه بدی ..... . . دلم بستنی میخواست .... آخه غروبی هوا دو نفره بود .. آسمون قرمز و بود و هوا یخ خوشمزه ...... میشد توش با تو را رفت و به نق نق ها گوش...
-
[ بدون عنوان ]
5 آذر 1383 14:29
ساختنش زیاد طول نمیکشه ...... چیزی که هست .... تو میسازیش .... با خوشبینی تمام ..... یه رنگ زیبا هم بهش میزنی ..... و نگاش میکنی .... چیزی نمیگذره که باید ادیت بشه ..... یه سری تغییرات گاهی کوچیک و گاهی انقدر اساسی که زاویه دیدت رو عوض کنه ..... حالا رفرش ..... دوباره نگاهش میکنی .... فکر میکنی .... خب حالا درست شد...
-
[ بدون عنوان ]
4 آذر 1383 22:19
امروز سه تا خانم مسن که من هر سه تاشون رو میشناسم دو هم نشسته بودن و حرف میزدن .. و عجبا که چه حرفهای جالبی میزدند .... سه تاشون تو دانشگاه کجائک فرانسه درس خونده بودن ... . . . یکیشون تمام عمرش رو ازدواج نکرده بود و مونده بود پیش پدر و مادرشو به اونها خدمت کرده بود .... و میگفت هیچوقت دیده نشده .... مثل آب روان ........
-
[ بدون عنوان ]
2 آذر 1383 22:03
سلام ..... دیروز من به دنیا اومدم .... الانم ۲۲ سالم شد .... و به اصطلاح ترشیده شدم ..... از همه اونایی که بهم مبارکه گفتن مرسی .... باید بگم واسه خاطر بعضیهاش خیلی ذوق زده شدم ..... مرسی ... مرسی ...
-
[ بدون عنوان ]
30 آبان 1383 15:40
شاید زیادی خودخواهم ... ولی میدونم که انقدر میخوام مال من باشه که دردش هم مال من باشه ...
-
[ بدون عنوان ]
28 آبان 1383 18:32
دیدی آدم وقتی بچه است .... وقتی روابط مامانش اینا رو با هم مبینه .... دیدی وقتی یه رفتاری از مامان یا باباش میبینه که خوشش نمیاد ... دیدی با خودش تصمیم میگیره که من وقتی بزرگ شدم ... امکان نداره این کار مامان یا اون کار بابا رو تکرار کنم .... دیدی تو عالم بچه گی اونها رو به دادگاه میبیره و محکوم میکنه .... بچه که بودم...
-
[ بدون عنوان ]
21 آبان 1383 22:54
پیشی پیشی ملوسم .... میخوام تو رو ببوسم ... مامانم نمیذاره ..... خدایا این چه کاره؟ ... . . . پیشی پیشی ملوسم ..... یواشکی ......خب؟!!!... :*:*:*:*:*:*
-
[ بدون عنوان ]
19 آبان 1383 23:29
از تاکسی پیاده شدم .... یه نفس عمیق و درست و حسابی .... برای جبران ۴۵ دقیقه که نتونسته بودم نفس بکشم .... پشت سرم آقایی که کنار دستم نشسته بود پیاده شد و گفت : ببخشید خانم .... حالتون خوبه .... من احساس کردم .... حالتون زیاد خوب نیست .... کمک میخواین .... نگاهی عاقل اندر چی چی بهش انداختم که آخه ..... مرد حسابی .......
-
نگاهی به یادداشت های گذشته ....
17 آبان 1383 17:30
- سلام ... - سلام شنل قرمزی ... - دهه ... پس تو اقا گرگه ای ... - نه ... من شکارچیم ... اومدم تو رو از تو شکم آقا گرگه در بیارم ..... . . .
-
[ بدون عنوان ]
13 آبان 1383 16:26
به من میگه .... تو احمق باش ... و به امید این زندگی کن که دیگران احمقند ..... ... فقط وقتی خراب میشه که که طرفت بفهمه که تو احمق گیرش اوردی .......
-
[ بدون عنوان ]
12 آبان 1383 17:16
در دنیا باید مواظب هر چیزی بود تا خطر ناک نشه .... حتی یک گل .... آره ..... حتی گلی کوچیک میتونه خیلی خطر ناک باشه. و اون موقعیه که مثل درخت بائوباب در قلب تو ریشه زده باشه ... و اون میتونه تمام وجودت رو بگیره ..... . . . همیشه در زندگی چیزهایی هست که نمشه فراموش کرد گاهی یه نگاه که در خلوت رویا ها ایستاده و همیشه...
-
[ بدون عنوان ]
11 آبان 1383 03:44
سلم ....(بخوانید سلام ) .. ساعت 3:01 نیمه شب است ...... ساعت 10 خوابیدم 1 پاشدم ...... حالا دیگه خوابش نمیاد ....... نمیبره ....... میگم ... اون موقع که 3 تا کانال داشتیم ... تلویزون هیچی نداشت ..... الانم که 198 تا کانال داریم ... بازم تلویزون هیچی نداره ..... . . بیخود بی جهت نشستم پای کامپیوتر تایپ میکنم و مخلوط سه...
-
[ بدون عنوان ]
9 آبان 1383 11:11
عجب گیری کردیما .... میگه .... خانم به خدا من قصد آزار و اذیت شما رو ندارم .... من مجبوووووووور شدم شما رو حک کنم ... من فقط میخوام بدونم که شما خودش هستین که اگه بودین کارتون دارم که ......... یوم یوم یوم یوم یوم ..... ایش .... . . از این به بعد این تو مینویسم ......
-
[ بدون عنوان ]
1 تیر 1383 20:19
کاش یک تکه سنگ بودم یک تکه چوب مشتی خاک کاش یک سوپور بودم یک نانوا یک خیاط دست فروش دوره گرد پزشک وزیر یک واکسی کنار خیابان کاش کسی بودم که تو را نمیشناخت کاش دلم از سنگ بود گاش اصلا دل نداشتم کاش اصلا نبودم کاش نبودی کاش میشد همه چیز را با تخته پاککن پاک کرد کاش آجرهای خانه ات بودم یک مشت خاک باغچه ات کاش دستگیره...
-
دانشگاه ...
18 شهریور 1382 22:31
سلام یعنی من به تو آزاری نمی رسانم! سام چون در حال حاصر معنیی در فرهنگ فعلی ما نداره و به قولی من درآوردیه! معنیش می کنم : سام= من تو را تایید میکنم و دوستت دارم ! خوب چه خبر؟ یادم میاد یه زمانی اون موقع ها که هنوز در سن التهاب بودم به پسرهای محلمون میگفتیم خبر! مثلاً میگفتیم چندتا از خبرها رو تو راه دیدم و یا متنِ یه...
-
من ۲۰ سالمه ....
17 شهریور 1382 23:01
روز اول از سال۱۳۸۲ /روز ۸۱ام از سال ۲۰۰۳ ..... امروز درست 20سال و 4 ماهمه! ولی اصلاً احساس 20سالگی نمیکنم !( الان اگه اینجا بود میگفت چون هنوز 14 سالته! ) بچه که بودم وقتی یه دختر 20ساله رو میدیدم به نظرم خیلی بزرگ و اکثراً زیبا و جذاب میومد! یادمه دختر عمه ام رو تو 20سالگیش خیلی دوست داشتم! همش با خودم فکر میکردم وای...
-
پدیده ای به نام ....
14 شهریور 1382 22:22
داشتم واسه خودم چایی میریختم!( از تو چه پنهون بدجور معتاد چایی هستم! یعنی اگه همه در دوران جنگ نگران غذا باشند من احتمالاً نگران کمبود چای هستم! ) یه دفعه صدای آهنگی رو از تو اتاق شنیدم! خیلی زیبا بود ! هم آرامش داشت ,هم هیجان! رفتم تو اتاق , برنامه sound check بود و دوتا دختر خوشگل و خوش هیکل داشتن روی صحنه شهر...
-
[ بدون عنوان ]
13 شهریور 1382 21:10
بوی اسفند می آید! وای خفه شدم! من نمیدونم نمیشد یه چیز دیگه واسه رفع زخم چشم اختراع میکردن که بو نده و دود نکنه! خب خب .... حال شما؟ احوال شما؟ قربان شما؟ خوب هستین شما؟ اِی ما هم هستیم! چه خبر؟ ما هم سلامتی رهبر! دسته تبر ! عروسی آدمهای بی خبر! خب دیگه چی کارها میکنید؟ آقا ! بسه بسه! یه جایی تو ابله محله خوندم ! دو...
-
یه چهره ناشنا با حرف زدن آشنا و آشناتر میشه!(کریستین بوبن)
30 مرداد 1382 19:04
میگفت : عشق اونه که باعث بشه تمام سلول های بدنت فعال بشن! میگفت : عشقی که باعث کرختی و بی حوصلگی بشه , عشق نیست! میگفت : آیا میشه عشق و عرفان رو با زندگی دنیوی تلفیق کرد ؟ میگفت : میدونم روزهای خیلی سختی در پیش دارم! میگفت : دلم میخواست میرفتم و اون نامرد و خفه میکردم! میگفت : گرون ترین و خوشبوترین عطر زنونه رو براش...
-
آره خودشه!(قسمت اول)
30 مرداد 1382 19:01
سام اولیک! نشسته بودیم و داشتیم با هم حرف میزدیم که یه مرتبه مامان گفت : شیرین ! تو هنوز به فرد زنگ میزنی! من که کلی تعجب کرده بودم که این چه سوالیه؟ معلومه که نه.... گفتم چطور مگه ! نه من با اون چی کار دارم! گفت : آخه در عرض این یه هفته یکی 2 بار زنگ زده و شمارش رو که از رویِ دفتر تلفن نگاه کردم مال اونه! چشمام شد...
-
الله اعلم!
30 مرداد 1382 18:55
اولیک سام! من اومدم بگم که ... اِهم اِهم( سرفه بودها )..... پنگوئن یعنی پنگوئن! ..... یادت نیست ! این تنها تبلیغ مورد علاقه من بود! .... ولی حالا بی خیال! میخوام درباره یه چیِ جنجالی بگم! ... تنها جمله ای که از کل کتابهای عربی یادمه ( تازه اونم ترجمه اش, نه خودش ) این جمله است! حرف بزن تا شناخته شوی! ولی اون حرف میزد...
-
چرا؟
30 مرداد 1382 18:51
سام بی سام ! من میخوام جیغ بکشم! تو رو به خدا یه جایی رو بهم نشون بدین تا داد بزنم! من میخوام داد بزنم , میخوام دعوا کنم! یه کیو نشون بدین باهاش دعوا کنم! یه کیسه بکس بدین بش مشت بزنم ! من یه جایی میخوام که توش داد بکشم! من شاکیم! به کی بگم؟ یه عالمه شکایت دارم! یه عالمه برگه دادخواست ! یه کیو نشونم بدین برم دادخواهی...
-
بد تصادفی بود ....
16 مرداد 1382 10:46
آدم نمیدونه بعضی از وقایع رو باید چه جوری شرح بده .... انگار از سه بعد خارج شده و فابل وصف نیست! دوشنبه شب بود که تبسم بهم زنگ زد : - سام اولیک! - اولیک سام ... چطوری ؟ - خوبم تو خوبی؟ - هستم ... - آقا فردا بریم ؟ - استخر؟ - آره دیگه! - بریم! بریم اول کارت بگیریم تا هفته دیگه هم بریم شنا ... ساعت ؟ - هر موقع تو میگی؟...
-
اعتماد به نفس .... ادعا .... خودپسند ....
24 تیر 1382 16:47
من : راستی حامد ! یه سئوال ... آقا معلم : بپرس ؟ - تو چقد ر اعتماد به نفس داری؟ - من؟ خب بستگی داره! - بستگی به چی؟ - بستگی به چی نه ... بگو بستگی به کی ؟ - خــــــــب ... بستگی به کی داره ... - خب جلوی تو خیلی ... جلوی ای .کی هیچی ... . . . اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود. خود پسند چشمش که به امیر کوچولو افتاد از...
-
چی بگم!
20 تیر 1382 14:37
سلام! با اینکه نای نوشتن ندارم ولی نمیتونم آروم بشینم! میدونم ارزشش رو نداره ولی بعد از مدتها دوباره اشک خشم و غم تو چشمام جمع شد و خب نمیتونستم گریه کنم .... تازه برام شده بود یه خاطره ... خاطره ای که خوب شروع شد ولی تموم شدنش یکی از بدترین حالات ممکن بود! من نمیدونم چه دلیلی داره آدمی که خودش به یه رابطه گند میزنه ,...
-
بیا! .....
15 تیر 1382 15:45
بنا به پیشنهاد!!! محمد و چند نفر دیگه فعلاً اینجا مینویسم ....
-
چه کنم؟!
14 تیر 1382 12:24
سام اولیک! خب مثل اینکه خر ما از کره گی دم نداشته! آقا لو رفتیم! .... من دیگه مراعات و اینجورچیزها حالیم نیست!آخرین تیرم رو هم زدم ... خدا شاهد اگر طرف بازم خودشو بزنه به نفهمی دیگه شمشیر رو از رو میبدم!افتاد؟ خب پس من دوباره همین جا مینویسم و نامه ها رو میذارم واسه روز مبادا!!! یا یه کار دیگه میکنم! ... تو هر دو تاش...
-
خبر دارم خبر .. به گوش .. به هوش....
4 تیر 1382 23:40
آقا خبرهای مهم : - مملکت بدجور خر تو خره ... هیچ روزنامه طبرستان رو خوندی؟ واه واه ... میدونی که من عادت ندارم تا از چیزی مطمئن نشدم زیاد شلوغش کنم( جون خودم ) ... ولی حال مثلاً ا ... وضع خیلی خرابه ... بعد از سخنرانی حقیقت جو (نماینده تهران) که من تو رادیو شنیدم و کفم برید .... حالا این روزنامه حسابی کولاک کرده ......
-
شده یکیو انقدر دوست بداری که .....
4 تیر 1382 12:13
سام اولیک ! پنجم دبستان باهاش آشنا شدم ... مثل فرشته ها بود ... یه دختر کوچولو و ریزه میزه .... با یه عینک که گوشه هاش پروانه داشت! لبهاش سرختر از هر گل سرخی که وجود داره ... آروم و در عین حال شیطون ... االان 11 سال از دوستیمون میگذره ... وقی میگم دوستی ... منظورم دوستیهای الان نیسن من و تبسم به معنای واقعی دوست بودیم...